برچسب:
نویسنده: زهرا شریفی
زنگ زدم به مامان، رفته بود مراسم تعزیه یکی از آشناهای دور، کلید خونه رو نداشتم، زنگ زدم به زنداداش، گفت خونه است برم پیشش. مامان هم اومد خونه زنداداش. زنداداش شیرینی سوغات دزفول تعارف کرد، گفت: داداشش
برچسب:
نویسنده: زهرا شریفی
برچسب:
نویسنده: زهرا شریفی
بیایید یکم حرف بزنید، حرف بزنیم دور هم خوش بگذرونیم. :)
برچسب:
نویسنده: زهرا شریفی
برچسب:
نویسنده: زهرا شریفی
حتی جواب کلیشه ای و بدون تحلیلِ سوال بدیم.!
من: خوبی؟!
من: خوبم :)
برچسب:
نویسنده: زهرا شریفی
اگر روز پنجشنبه ای که میشه ساعت 14 از سرکار رسید خونه رو ساعت 16:30 برسی خونه حتما روز پنجشنبه دلچسبی میتونه باشه.
الان مطمئنم که دلچسبه.
برچسب:
نویسنده: زهرا شریفی
"بسم الله الرحمن الرحیم"
اسفند ماه هرسال مامان و بابا سر اینکه روییدن بنفشه رو به من مژده بدن رقابت میکنن، ساعت حدودای ده و نیم صبح پدر بدون اینکه در بزنه وارد اتاق میشه و دوتا دستش رو میذاره رو چشمای
برچسب:
نویسنده: زهرا شریفی
برچسب:
نویسنده: زهرا شریفی
نود و دو سالشه، بازاریه، برا چهار سال دیگه چک و وعده قبول میکنه
عاشق امید به زندگیشم.
برچسب:
نویسنده: زهرا شریفی
برچسب:
نویسنده: زهرا شریفی
من هنوزم تو کیف پولم عکس سه در چهار میذارم، به آینه کیف پولم نگاه میکنم و روسریمو درست میکنم.
یه حس کهنه داره، یه حس شبیه بزرگ شدن، پیر شدن نه ها بزرگتر شدن.
تصمیم گرفتم یه صندوقچه چوبی بخرم خاطراتمو
برچسب:
نویسنده: زهرا شریفی
برچسب:
نویسنده: زهرا شریفی
چهارتا دوست صمیمی داشتم یعنی دارم
فاطمه: از پیش دبستانی
نعیمه: راهنمایی
مهدیه: از روز اول دانشگاه
پریسا: از سال دو دانشگاه
چند سالی بین منو فاطی فاصله افتاد، تا اینکه پیارسال روال قدیم رو پیش گرفتیم.
برچسب:
نویسنده: زهرا شریفی
برچسب:
نویسنده: زهرا شریفی
اینجاست که میگن خر بیار و باقالی بار کن.
برداشته واسه زن مطلقه (بی همسر به علت طلاق) پرونده بارداری باز کرده خیر سرش مراقبت هم انجام داده. :|
سهیلا رو هم نوشته صحیلا
برچسب:
نویسنده: زهرا شریفی
مقدمه اش حالمو خوب کرد:
مجبورم از همان ابتدا این موضوع را یادآوری کنم که این واقعه نه تخیلی بلکه کاملا حقیقی و اتفاقات آن در عین جالب بودن واقعی حتی گاه ترس آور، باور نکردنی و حیرت انگیز است در نتیجه مطالعه آن نیاز به حوصله، شجاعت، واقع بینی و توجه زیاد دارد.
میتونه کتاب خوبی باشه برا انسجام دادن به اینروزهای سرگردانم.
برچسب:
نویسنده: زهرا شریفی
مهدیه یه عروسک خوک صورتی داشت، شب یلدا بود و مام خوابگاه بودیم، تصویری با مامان مهدیه حرف میزدیم، اونور خط یکی به مهدیه گفت: اون عروسک چیه دیوونه؟! مهدیه گفت: وقتایی که پری نباشه این رو بغل میکنم، شبی
برچسب:
نویسنده: زهرا شریفی
بچه بودم...
یه وقتایی
زیاد گریه میکردم...
مامانم دستش بند بوده...
بجای پستونک
انگشت شصت دستش رو میکرده تو حلقم...
انگشتش رو بجای پستونک به خوردم میداده :||
+ برادر خبیث!
برچسب:
نویسنده: زهرا شریفی
یه مردِ خیلی قوی هیکل و دوتا پسر جوان دم در بودن، میگن: کیه؟؟
من: بابا نمیشناسم یه مردِ گُنده است با دوتا پسر!
بابا نگاه کرد گفت: تعارف کن بیان تو.
رفتم آشپزخونه به آبجی میگم: اینا کین؟؟
آبجی: اون آقاهه بزرگتره، پسرِ تنها خاله امونه، اون دوتا هم نوه های خاله.
:||
برچسب:
نویسنده: زهرا شریفی
برچسب:
نویسنده: زهرا شریفی
امشب بلاخره سحر میشه
فردا هم میاد و میگذره
پس فردا هم همینطور
حتی دو ماه دیگه هم میاد و میره
خب روزا یکی پشت دیگری میگذره
واقعا ارزش نداره غصه بخوریم
مگه نه؟؟!!
ما آفریده شدیم برا ساختن با روزای سخت
یا حتی برای ساختنِ روزای سخت
:))
برچسب:
نویسنده: زهرا شریفی
برچسب:
نویسنده: زهرا شریفی
بلاگفا خیلی بهتر از بیان بود
حداقل خلوت تر
برچسب:
نویسنده: زهرا شریفی
هیچ وقت فکر نمیکردم یه روزی بشینم و به ماهی ها فکر کنم، به اینکه همیشه همه چیز رو برا اولین بار تجربه میکنند، به اینکه خوشبخت ترین مخلوقات خدا هستند، به اینکه حتی میشه به ماهی ها حسادت کرد...
متاسفانه مرورگر شما، قابیلت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب HTML5 دارا نمی باشد.
توصیه ما
برچسب:
نویسنده: زهرا شریفی
میتونم صراحتا بگم از بیشتر عشق های افسانه ای و اساطیری خوشم نمیاد که هیچ بلکه بدم میاد، اسم "ویس و رامین" و عشق آتشینشون رو زیاد شنیده بودم، هی مشتاق بودم بخونمش و هی نمیشد، خیلی اتفاقی وقت شد خلاصه وار یه چیزایی درموردشون بخونم.
برچسب:
نویسنده: زهرا شریفی
اولین کافه ای که داخلش شدیم، فقط دک و پوز و بزک دوزکش بود هیچی نداشتن، نفری یه چایی دارچین خوردیم. کافه بعدی یه موهیتو و اون یکی هم دقیق یادم نیست ولی شکلاتی بود سفارش دادیم. ما دوتا نوشیدنی هامون رو share کردیم، من اول نصف موهیتو رو خوردم همونطوری که نرگس اول نصف اون یکی رو خورد و ادامه اش رو من.
:)))
برچسب:
نویسنده: زهرا شریفی
یه استاد ادبیات فارسی داشتیم زُل میزد به چشم تک تک دخترای کلاس و وقتی دل سیر نگاه کرد میگفت:
"گُوزَلهَ باخماخ ثَوابده"
(ترجمه هم نمیکنم)
برچسب:
نویسنده: زهرا شریفی
برچسب:
نویسنده: زهرا شریفی